در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم
آنرو ستانم جام را آن مایه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم
خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم
غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم
غرق تمنای توام
آوریل 5, 2008 بدست حجت
سلام حجت خان.
شعرهای رهی بعضیش واقعاً شاهکاره.
مثلاً این یکی:
با آنکه همچون اشک غم بر خاک ره افتادهام من
با آنکه هر شب نالهها چون مرغ شب سر دادهام من
در سر ندارم هوسي، چشمي ندارم به کسي، آزادهام من
با آنکه از بيحاصلي سر در گريبانم چو گل
شادم که از روشندلي پاکيزهدامانم چو گل
خندانلب و خونينجگر مانند جام بادهام آزادهام من
يا رب چو من افتادهای کو؟
افتاده آزادهای کو؟
تا رفته از جانم برون سودای هستی
آسودهام آسوده از غوغای هستی
گلبانگ مستیآفرين همچون رهی سر دادهام من
مرغ شباهنگم ولی در دادم غم افتادهام من
خندانلب و خونينجگر مانند جام بادهام آزادهام من
به زخم خورده شكايت برم ز دست جراحت
كه تندرست ملامت كند، چو من بخروشم